نعره هیچ شیری خانه چوبی مرا خراب نمی کند، من از سکوت موریانه ها می ترسم.به شخصیت خود….. بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید.. زیرا شخصیت شما…
جوهر وجود شماست.. و آبرویتان… تصورات دیگران نسبت به شما است باران که میبارد همه پرندها به دنبال سر پناهند اماعقاب برای اجتناب از خیس شدن بالاتراز ابرهاپرواز میکند این دیدگاه است که تفاوت را خلق میکند…گورستان ها پر از افرادی است که روزی گمان می کردن که چرخ دنیا بدون آنها نمی چرخد یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …  مشکل فکر های بسته این است که دهانشان پیوسته باز است  

روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهید بود…
تلاش کنید که لااقل خاطره ای خوش باشید…

تنها دو گروه نمى توانند افکار خود را عوض کنند: دیوانگان
تیمارستان و مردگان گورستان. “وین دایر

+ تاریخ پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩۱ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نویسنده سوتام نظرات ()


 

زلال که باشی آسمان در تو پیداست

 

پرسیدم..... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ...  

  هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست

 

 دو چیز را همیشه فراموش نکن

خوبی که به کسی می کنی

بدی که کسی به تو می کند 

همیشه به یاد داشته باش:

در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار

در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار

در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار

در نماز ایستادی دلت را نگه دار

دنیا دو روز است:

یک روز با تو و یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند.

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

دو چیز را از هم جدا کن:

عشق و هوس

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی، اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی. 

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

 بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان، همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن، آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی ، کارها به خوبی پیش می روند.

  از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است 

پس هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای شماست.

+ تاریخ پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ نویسنده سوتام نظرات ()

 

 

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

 

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

 

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ 

 

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

 

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

 

سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

 

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

 

+ تاریخ سه‌شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ نویسنده سوتام نظرات ()

 

دیشب خوابی دیدم. خواب دیدم که با خداوند گفت و گویی دارم.

خداوند پرسید: پس میخواهی با من گفت و گویی داشته باشی؟

گفتم آری، اگر وقت داشته باشی.

خداوند لبخندی زد و سپس گفت من به اندازه ابدیت وقت دارم.

هرچه میخواهد دل تنگت بگو...!

پرسیدم چه چیز آدم ها تو را به شگفتی می اندازد؟

خداوند پاسخ داد: این چیزها:

آن ها از کودکی خویش ملول میشوند

برای بزرگ شدن شتاب می کنند

بزرگ میشوند

آنگاه دوست دارند به کودکی بر گردند!

آن ها برای به دست آوردن ثروت سلامت خویش را می بازند،

ثروت را به دست می آورند،

آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خویش خرج میکنند!

آن ها بیتاب آینده اند،

لحظه حال را فراموش میکنند، و بدین سان

نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده!

آن ها چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد،

و چنان می میرند که گویی هرگز به دنیا نیامده اند!

آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتی سکوت کردیم.

پرسیدم ما مردم عیال توییم ای خدا!

دوست داری ما بیش تر یاد آور چه چیزهایی باشیم؟

خداوند گفت:

این چیزها:

شما نمی توانید کسی را وادارید که دوست تان داشته باشد

شما فقط میتوانید خود را دوست داشتنی کنید.

خوب نیست وضع خودتان را با وضع دیگران قیاس کنید

بخشش را با بخشیدن میتوان آموخت.

ممکن است در مدت چند ثانیه؛

در دل کسانی که دوست شان می دارید زخمی عمیق ایجاد کنید،

اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد کشید.

دارا کسی نیست که مال فراوانی دارد،

بلکه کسی هست که نیاز کم تری دارد.

همیشه هستند کسانی که شما را دوست دارند،

اما نمی دانند چگونه عشق شان را ابراز کنند!

ممکن است دو نفر به یک چیز نگاه کنند،

اما آن چیز را متفاوت ببینند.

بخشیدن یکدیگر کافی نیست

شما باید خود را نیز ببخشید.

گفتم متشکرم خدا!

آیا چیزی هست که دوست داشته باشی آن را همیشه به یاد داشته باشیم؟

خداوند دوباره لبخندی زد و گفت:

" دوست دارم بدانید که من هستم،

و همیشه خواهم بود"

(اشو)

+ تاریخ یکشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ نویسنده سوتام نظرات ()
سلام
سلامی به وسعت همه دلتنگی های من
وقتی که تو را تمنا میکنم
سلامی به وسعت دستهای کوچکم
وقتی که قلب ترک خورده ام را در باغچه میکارم
گل میدهم
همراه با نسیم خندیده ام
زمانی که تو را کاشته ام

شاید دیگه نباشم دلم واسه همتون تنگ میشه
+ تاریخ یکشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ نویسنده سوتام نظرات ()

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار         مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

 

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهاي مان مثل آن ها شده بود. فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه       نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق. يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم. ...!!!!

 

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا! ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم، با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت       مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!

+ تاریخ سه‌شنبه ٤ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ نویسنده سوتام نظرات ()

مي خواهم سالها در چشمان تو بنگرم و صميميت امواج خروشان دريا ها را بسان قطره اشك بر گونه هايت لمس كنم.مي خواهم تمامي يادواره هاي بي تو سر كردن را در غزلواره ي چشمان تو بخوانم.ميخواهم بدانم و ببينم كه چگونه ذره ذره وجودم در خاطرات بي تو بودن آب ميشود و تو چه بي خيال، سالها از آن گذر مي كردي. اي كاش باورمي كردم كه رفتن تو حادثه اي بيش نبود و آمدنت بعثتي بود بر خاطرات تلخ گذشته.

اي كاش مي توانستم چشمانت را همراه با خاطراتم در ذره ذره زمان براي هميشه نگه ميداشتم تا تمامي لحظات آن دو ني ني چشمانت را نظاره كنم تا سر پوشي بر خاطرات تلخ ايامي كه بدون تو گذشت باشد. من همواره با تو هستم در تمامي لحظات آنگاه كه خورشيد از خانه عشقش تا لحظه اي جدائيش با روز پيش ميرود تا معشوق زيباي شب را همراه با خاتونهاي شبانه اش به ديدار تو آورد. آري من در تمامي آن لحظات به تو مي انديشم و به ياد توام....

+ تاریخ چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ نویسنده سوتام نظرات ()

اين دانه خشخاش افتاده بر دريا با توده‌ای به وزن (6/000/000/000/000/000/000/000 شش هزار ميليارد ميليارد تن.)  و محيطي به طول 400766 كيلومتر و با سطحي معادل 510/100/000 كيلومتر مربع يكي از سيارات كوچكي است كه در  360 روز و اندي به دور خورشيد مي‌چرخد و هشت سياره ديگر در اين گردش بيهوده اجباري با وي انبازند كه آخرين آن‌ها كره‌اي است به كوچكي عطارد به نام پلوتون كه در مدار هوسناك خود ميان4/5 و 7/5 ميليارد كيلومتر از خورشيد فاصله دارد.

اگر بخواهيم اين بْعد را در ذهن مصور كنيم ناچار بايد جت سريع‌السيري را كه حداقل هزار كيلومتر در ساعت مي‌پيمايد سوار شويم تا پس از هفتاد سال تقريباً به وي برسيم.

آن چه از قرائن علمي و رياضي برمي‌آيد پلوتن منتها‌اليه قلمرو جاذبه خورشيد نيست بلكه بايد صد برابر اين راه را پيمود يعني مي‌بايست هفت هزار سال با سرعت يك هزار كيلومتر در ساعت طي كرد تا به مرز جاذبه خورشيد ديگري رسيد. زيرا خورشيد ما با اين جاه و جلال يكي از ستارگان متوسط اين كهكشاني است كه شب‌هاي تابستان مانند خط شيري رنگي بر آسمان مي‌نگريم و تا كنون از ميان غبار كيهاني اين كهكشان هفت هزار ستاره را ثبت كرده‌اند كه هر كدام خورشيدي است، و به احتمال و فرض نزديك به عقل هر يك از آن‌ها ممكن است براي خود منظومه‌اي كمابيش مانند منظومه شمسي داشته باشند.

اين دانه خشخاش افتاده بر دريا 510/100/000 كيلومتر مساحت دارد. حجم آن مساوي با 1/082/842/210/000 كيلومتر مكعب است (كمتر از يك هزار و يك صد ميليارد) اما در مقابل خورشيد به درجه ای خرد است که اگر خورشيد را جسمی ميان تهی فرض کنيم 1/000/000 کره زمين در آن جای ميگرفت, زيرا خورشيد به تنهائی 99/86 درصد از مواد منظومه خود را داراست. بعبارت ديگر 14 صدم از يک صدم توده خورشيد, نه سياره و اقمار آنها را تشکيل ميدهد و سهم زمين و ماه کمتر از يک صدم از چهارده صدم يک صدم خورشيد است.

در فضا ستارگانی هست که از بزرگی ميتوان 500/000/000 خورشيد را در جوف آنها جای داد. خورشيد با 1/392/000 کيلومتر محيط دايره و با توده ای قريب 1/200/000/000 ميليارد ميليارد تن يکی از ستارگان کهشکان شيری است.

در هر كهكشان حداقل 100/000/000/000 (صد ميليارد) ستاره تخمين مي‌زنند. و آن چه تاكنون بوسيله تلسکوپهای نيرومند و يا از روی قرائن رياضی حدس ميزنند, لااقل صد ميليون کهکشان در فضا پراکنده است, که کهکشان شيری ما يکی از آنهاست.

فاصله ستارگان با ارقام معمولي قابل بيان نيست از اين رو آنها را با سال نوری ميسنجند که تقريباً هر سالی معادل 9/460/800/000/000 کيلومتر است (سرعت نور 300/000 کيلومتر در ثانيه است) دوری پاره‌اي از ستارگان از كره زمين به حدي است كه نور آن‌ها پس از صد تا هزارها سال به ما مي‌رسد.

از اين ارقام گيج كننده تصور مبهم و بخارآلودي از عظمت كائنات در ذهن مي‌آيد و كره زمين از دانه خشخاش افتاده در اقيانوس كبير حقيرتر مي‌نمايد.

از تصور عظمت كائنات عجز و حقارت دردناكي به هر شخص انديشمند دست مي‌دهد. اگر براي اين جهان گسترده و ظاهراً نامتناهي مرزي و كرانه‌اي باشد از حدود انديشه و حتي از حوصله پندار آدميان دور و دور و دور است. حتي پرش گستاخانه وهم و خيال نمي‌تواند به جايي راهبر باشد.

اگر براي اين جهان ناپيدا كرانه، آغاز و انجامي باشد(چه از حيث مكان) درخور فهم و ادراك ما نيست حتي بنيه تواناي پندار هم از دريافت آن ناتوان است.

اگر براي جهاني بدين عظمت آفريننده‌اي قائل باشيم ناچار بايد بزرگتر از آن و محيط بر آن باشد.

اگر اين دستگاه دهشت‌انگيز و حدود ناپذير گرداننده‌اي داشته باشد ناچار بايد توانايي نامحدود و نامتناهي برايش قائل شد.

چاره‌اي نيست بايد ذات صانع مافوق توهمات و پندارها قرار گيرد و از تصورات حدود آفرين ما بيچارگان حقير فراتر و فراتر، منزه‌تر و منزه‌تر، برتر و برتر، عظيم‌تر و عظيم‌تر باشد و به قول جلال الدين (مولوي) آن چه اندر وهم نايد آن بود.

+ تاریخ چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ نویسنده سوتام نظرات ()

شمع را كه به خورشيد هديه ميدهي،

از سر انگشتان سوخته ات مي فهمد

كه چند يلدا را،

با كبريتهاي نمور و يكي سنگ چخماق سر كرده اي.

برگ را كه به جنگل هديه ميدهي ،

به نيم نگاهي در مي يابد

چند بارت  به خاك افكنده اند ،

صحرا زدگاني كه قيم درختانند.

يغما

+ تاریخ سه‌شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٦ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ نویسنده سوتام نظرات ()

زندگی نامه

 


21 آذر
1304، در تهران از مادری (کوکب) که به قول خودش چيز زيادی از او به ياد ندارد متولد شد. پدری (حيدر) داشت که به خاطر شغلش (افسرارتش) بايد هرچند وقت را برای ماموريت در جايي می گذراند، پس احمد هم به ناچار از اين طرف به آن طرف می رفت. در نهايت هم پدربزرگش برای سرپرستی ايشان نزد دخترش می رود، او که فردی چپ گرا بوده است، بر شاملو تاثير می گذارد.(5)

 

1323-1339

 

با انتقال پدرش به شمال کشور، در فعاليت‌هاي سياسي آن مناطق، شرکت می کند و در طهران دستگيرو به زندان شوروي‌ها در رشت منتقل ‌می شود .خود در اين باره می گويد:

 

«... فقط يک چيز توی ذهن من فرو رفته بود که روس و انگليس مانع پرواز کردن اين ملّت بدبخت هستند و وقتی که آلمان با روس و انگليس در حال جنگ است، يک بچه ی 15- 16 ساله ... چه حادثه ای برايش اتفاق می افتد؟ ... می گويد من طرفدار آلمانم، چون دارد دشمن را می کوبد. ... در دوره ی خفقان رضا خان، فقط می دانستم که روس و انگليس مانع پيشرفت ايران است.»(8)

 

از زندان آزاد می شود، امّا با آغاز حکومت پيشه‌وري و دموکرات‌ها، چريک‌ها به منزل ا‌شان مي‌ريزندو او پدرش را نزديک به دو ساعت مقابل جوخه‌ي آتش نگه‌مي‌دارند تا از مقامات بالاکسب تکليف کنند که در نهايت نجات می يابند. پس به طهران می شتابند و شاملو برای هميشه ترک تحصيل می کند. با همسری که پدرش برايش انتخاب کرده بود (اشرف) ازدواج می کند که حاصل اين ازدواج چهار فرزند می باشد. در اين سال مجموعه‌ي اشعار آهنگ‌هاي فراموش‌شده را می سرايد که آن را به همسرش تقديم می کند. مجموعه ی اشعار قطع نامه را می سرايد. مجموعه‌ي اشعار آهن‌ها و احساس ها را منتشر می کند که قسمت هايی از آن در روزنامه ی حزب توده، چاپ می شود. در اين سال شاملو تنها به مدت دو ماه عضو حزب توده بوده است.(8 ) از سويی ترجمه‌ي طلا در لجن، اثر ژيگموندموريتس و رمان بزرگ پسران مردي که قلبش از سنگ بود، اثر موريو کايي، با تعدادي داستانکوتاهِ نوشته‌ي خودش و همه‌ي يادداشت‌هاي فيش‌هاي کتاب کوچه در يورش افرادفرمانداري نظامي به خانه‌اش ضبط شده از ميان می رود و خود او موفق به فرار می شود، امّا در انتها در چاپخانه‌ي روزنامه‌ي اطلاعات دستگيرمی گردد که سيزده تا چهارده ماه را در زندان قصر سپری می نمايد. از زندان آزاد می شود، شعر بلند مرگ شاماهی را می سرايد که اولين تجربه ی شعر روايی او به زبان محاوره است.

 

مجموعه‌ي اشعار هواي تازه را چاپ می کند. ازدواج دوم او با طوسی حائری صورت می گيرد.

 

1339-1357

 

مجموعه اشعارباغ آينه را چاپ می نمايد، سردبيري ماهنامه‌ي اطلاعات را بر عهده می گيرد و سردبيريمجله‌ي فردوسي را قبول می کند. با آيدادر فروردين ماه ازدواج می کند و مجموعه‌ي اشعار آيدا در آينهو لحظه‌ها و هميشه را رقم می زند. مجموعه‌ي اشعارآيدا، درخت و خنجر و خاطره، را منتشر می کند و تحقيق وگردآوري و تدوين کتاب کوچه را براي سومين ‌بار، از نو آغاز مي‌کند.

 

صفحات ونوار کاستِ «صداي شاعر» در کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان و اشعاری از حافظ، مولوي، نيما،خيام و شاملو ضبط می شود و سپس براي معالجه‌يآرتروز شديد گردن و عمل جراحي به پاريس می رود. جايزه ی فروغ را از طرف نويسندگان آزاد سازمان حقوق بشر نيويورک دريافت می کند. مجموعه‌ي اشعارابراهيم در آتش را چاپ می کند. در دانشگاه‌هاي MIT بوستون وUC برکلي امريکا، سخنرانی و شعر خوانی می کند.پس از سه ماه به ايران باز می گردد، امّا ترک ايران به عنوان اعتراض بهسياست‌هاي رژيم را ترجيح می دهد. مجموعه‌ي اشعار دشنه در ديس را منتشر می کند.

 

  ۱۳۵۷-1378
دفتر اول کتاب کوچه، تدوين می شود. مجموعه‌ي اشعار ترانه‌هاي کوچک غربت را منتشر می کند و دفتر دوم کتاب کوچه تاليف می شود. دفتر سوم کتاب کوچه، تهيه می گردد. دفتر اول کتاب کوچه، چاپ می شود. دفتر دوم و سوم کتاب کوچه، منتشر می شود. جلد اول مجموعه‌ي اشعار ش در آلمان چاپ می شود و او به ايران باز می گردد. عمل جراحي در (يونيورسيتي هاسپيتال) بوستون روي مهره‌هاي گردنش صورت می پذيرد. مجموعه‌ي اشعار مدايح بي‌صله را در سوئد چاپ می کند. جلد چهارم کتاب کوچه، چاپ می شود. عمل جراحي روي عروق گردن و پای راستش انجام مي‌شود،پريا و دختراي ننه‌دريا با صداي شاعر انتشار می يابد.عمل جراحي روي عروق پا تکرارمي‌شود و در نهايت منجر به قطع پای وی می گردد.جلد پنجم کتاب کوچه، چاپ می شود. مدايح بي صله (مجموعه‌ي اشعار) انتشارات زمانه چاپ می شود.
1379
کتاب کوچه (حرف ت) جلد اول، چاپ می گردد و بالاخره درساعت 9 غروب روز يکشنبه 2 مرداد، در منزلش در دهکده روح‌اش پرواز می کند و از عالم فانی به جهان باقی می شتابد.

 

شاملو به عنوان فردی فعال، کوشا و پويا در قالب های زير ظاهر شده است:

 

مترجم، روزنامه نگار، نويسنده ی داستان کوتاه، شاعر، فرهنگ نويس، استاد دانشگاه در برکلی و بوعلی و شريف و فعاليت برای ادبيات کودکان.

 

آيا شاملو شاعری است سياسی؟

 

آن چه که در کتب مختلف می خوانيم و از نظرات صاحب نظران درک می کنيم، اين است که شاملو شاعری است سياسی، امّا تا از سياست چه تعريفی داشته باشيم و از شاعر سياسی چه تعبيری. گويند شعر سياسی شعر اشارات پنهان به نيت بر انگيختن مردم است.(11) اين که به چند شعر يک شاعر استناد کنيم و به افکار و عقايد دوره ای از زندگيش توجه نماييم و سپس او را در جرگه ی شاعران سياسی داخل کنيم، کاری منصفانه نيست.

 

شاعران که همواره از روحيه ای لطيف تر نسبت به سايرين برخوردارند، زودتر از بقيه ی افراد يک جامعه تحت تاثير مسائل و مشکلات قرار می گيرند، مشکلاتی که در جامعه ايجاد می شوند و طبيعتاً تحت تاثير اشتباهات يک حکومت حاصل شده اند. شاعر در ابتدا اجتماع پيرامون خود را می بيند، با مردم همدردی می کند و برای آنان می سرايد، زيرا هنرمند متعلق به مردم است.

 

با اين که در برخی از اشعارشاملو انتقادهای سياسی را می بينيم، امّا اين دليلی بر سياسی ناميدن او نمی باشد. او که تنها دو ماه و فقط دو ماه در حزب توده حضور داشته است و سپس راه اصلی خود را باز می يابد، ديگر تا آخر عمر سخنی از اوضاع مملکت بر زبان نمی راند. شاعر سياسی شاعری است که می ايستد، مبارزه می کند و تا آخر عمر، سياسی باقی می ماند، تا پای جان، تاخود مرگ.

 

شاملو شاعری است اجتماعی، دلسوز مردم و هوادار ملّت؛ امّا با اين همه طوری شعر نمی سرايد که همان «همه» شعرهايش را درک کنند و با آن ارتباط برقرار نمايند. اوشاعری است که برای دل خود می سرايد، گاه به سوژه های ملّی پناه می برد، زمانی به اعتراض های حکومتی، مدتی به حربه های دولتی و روزگاری به نواهای عشقی. او بيشتر متاثر از اوضاع است تا موثر. جايی اشاره نشده است که فردی بر اثر خواندن شعر او بر ضد شرايط سياسی قيام کرده يا حرکتی در راستای مقاومت از خود سر زده باشد. شاملو پس از اتفاق افتادن وقايع، آن ها را به تصوير می کشد.

 

در مجموع اگر کلّ اشعار او را در نظر بگيريم، نسبت شعرهای سياسيش – که باز هم در اين نکته نيز شک هست- به کلّ شعرهايش اندک است. در ذيل نام برخی از اشعارش که منتقدين معتقدند سياسی هستند و به آزادی خواهان و مبارزان تقديم شده است، آورده می شود:

 

مرثيه، قصيده برای انسان ماه بهمن، از زخم قلب آبايی، مرگ نازلی، ساعت اعدام.

 

با اين که بسياری از مضامين شعر شاملو در نقد اوضاع بد جامعه ی خويش است، امّا به تعبير نگارنده او لزوماً شاعری سياسی نيست.

 

ابتکار، محتوا، اثر پذيری و اثر گذاری شعر شاملو

 

شاملو می گويد:

 

«شعر يک حادثه است، حادثه ای که زمان و مکان سبب سازش هست، امّا شکل بنديش در زبان صورت می گيرد.» (8)

 

شايد همين عقيده ی او موجب شد تا وی از نظر زبان و قدرت تصوير يکی از نيرومندترين گويندگان عصر حاضر به شمار آيد. (3) تصاويری که او می آفريند، تک و خاص است و به ندرت در اشعار سايرين ديده می شود.

 

فردی که شاملو را شاعر کرد و او را در اين مسير قرار داد «نيما» است. شاملو می گويد:

 

«شعر ناقوس نيما را برای اولين بار در صفحات داخلی آن(روزنامه ی پولاد) خواندم و ديدم که شعر او غير از شعر شاعران مجلات آن دوران است. ... طرفگی و تازگی کار او چنان بر من اثر گذاشت، که شروع کردم به شعر گفتن و شاعر شدم. (8)

 

در جايی ديگر می گويد:

 

«يک وقتی است که خودم شعر را می فهمم، حقيقت قضيه همين است و يک وقتی نه. بسياری از شعرهايم هست، مثل لوح گور که برای خودم هم تاريک است. .... آن لحظه می دانم، ولی بعد آن قدر از فضا می آيم بيرون که برای خودم همه چيز عجيب و غريب می شود.» (4)

 

پس خيلی هم دور از حقيقت نيست، اگر بگوييم که بسياری از خوانندگان شعر شاملو نمی توانند با اشعارش ارتباط برقرار کنند يا عده ی کمی هستند که تمايل دارند، اشعار او را بخوانند!

 

به شاملو لقب شاعر معصوميت و اقتدار داده اند (7) که در هر قطعه از شعرش آهنگ زمانه شنيده می شود.(1) اشعارش خردمندانه و پهلوانانه و مملو از رنج بشری (7) با محور مبارزه و آزادی است و بدون شک اوضاع اجتماعی آن دوران، منجر به اين جريان شد. (5) در اين خصوص می گويد:

 

«دغدغه ی مدام و بی امان شب و روز من مساله ی آزادی است.» (6)

 

او فردی است که به زبان فرانسه بسيار مسلط است،(1) زيرا که فريدون رهنما با معرفی شعر تازه تر فرانسه به شاملو همواره در کنارش بود.(8)

 

شعر سپيد تقليدی است از نثر مصنوع و مسجع و عارفانه ی پارسی که وزن عروضی ندارد و در حقيقت موسيقی کلمات جبران نبود وزن را می نمايد.

 

شاملو می گويد:

 

«من مطلقاً وزن را به مثابه چيزی لازم و ذاتی يا وجه امتيازی برای شعر نگاه نمی کنم. معتقدم التزام وزن، ذهن شاعر را منحرف می کند، چرا که وزن به ناچار فقط معدودی از کلمات را به خود راه می دهد و بسياری کلمات ديگر را پشت در جا می گذارد.»(8)

 

براهنی در اين باره می گويد:

 

«شاملو فکر آزاد کردن يک سره ی شعر از قيد و بند وزن را از غرب گرفته است.»(2)

 

به هر حال او اين شعر را به نام خودش رقم زده است و علت قرار دادن نام سپيد را بر روی آن، عاری بودن شعر از هرگونه تعلق می نامد و شعر سپيد را مجرد و مطلق می داند. او بر عکس شاعران پيشين که مصراع را واحد شعر می دانستند، کلمه را واحد اصلی شعر قرار می دهد.(7)

 

برخی(مثل پور نامداريان) معتقداند که چون شاملو بر روی وزن ها ی عروضی شعر فارسی تسلط نداشته، راهی جز بيان منثور کلامش نيافته است، امّا او قصيده ای در مجموعه ی شکفتن در مه خطاب به پدرش دارد که نشان می دهد سبک خراسانی را تجربه کرده است و مثنوی هايی هم دارد که موزون است.(7) اين ابتکار شاملو که نوعی شجاعت هم به حساب می آيد، مشکلات فراوانی را برايش به وجود آورد، به گونه ای که خودش می گويد:

 

« ... به هر حال من در سال 1329 با آن که چاپ هر قطعه شعر آزاد جز با جنجال و بگو مگو ممکن نمی شد، من نخستين بار در حيات کوتاه شاعری خويش به سرودن شعر سپيد دست نهادم.»(4)

 

حملات اهالی مطبوعات و شاعران سبک کلاسيک باعث شد تا در مصاحبه ای برای توجيه مخالفان بگويد:

 

«اما شعر سپيد به گمان من، شعر سپيد، خيلی به زحمت می تواند نوعی شعر شمرده شود.» (4)

 

و در نهايت کار انتقاد از شاملو به جايی می رسد که در سخنرانی خود می گويد:

 

«اگر دعوای مدعيان بر سر آن است که شعر سپيد نمی تواند نوعی شعر شمرده شود، حق با ايشان است.»(4)

 

شاملو معتقد است که حذف وزن نه تنها خللی در آفرينش شعر ايجاد نمی کند، بلکه باعث کشف ظرافت ها و ايجاد فضای عاطفی می شود، زيرا تا زمانی که شاعر در قيد و بند وزن عروضی باشد، از بيان بسياری مفاهيم ذهنی خويش باز می ماند و در نتيجه از ابتکار عملش کاسته می شود. همچنين اظهارمی کند که هر شعری را بايد با معيار زمان خودش سنجيد، چون مادر زمان حال زندگی می کنيم و فضای اين روزگاران را با گذشته نمی توان مقايسه نمود، پس شعر امروز را هم با معيارهای بررسی شعر کلاسيک نمی توان سنجيد.(8)

 

در اشعار شاملو خصوصيات زير ديده می شود:

 

1- ايجاز: به نظر می آيد که در ايجاز از سعدی تاثير گرفته است.

 

2- نثر توراتی: برخورد شاملو با اثری از دی اچ لارنس که به شيوه ی تورات نوشته است، او را به خواندن تورات علاقمند کرد، سپس به مطالعه ی نثر بيهقی پرداخت و آن گاه به خواندن تفاسيرقرآن رغبت يافت، لذا پوسته ی خارجی شعرش ترکيبی ازاين عناصر است که در قطعات ميلاد و انگيزه های خاموش مشاهده می شود.(4) براهنی در اين باره سخن زير را عنوان می نمايد:

 

«آهنگ های محکم، قسمت هايی ازترجمه ی فارسی تورات و انجيل که تر جمه ی بسيار پاک وشسته رفته و پر آهنگ و با اسلوبی است و کيفيت پيغمبرانه ی سخن گفتن شاملو از همين کتاب های مقدس سرچشمه می گيرد.»(4)

 

3- حماسه: جواد مجابی حماسه را يکی از مشخصه های شعر شاملو می خواند و در اين زمينه دو عقيده ی متفاوت را می خوانيم؛ پورنامداريان اشاره می کند که شاملو تنها در«لحن» حماسی است و مضامينی که به کار برده است، به هيچ عنموان حماسی نمی باشد،(9) امّا جنتی اشاره می کند که از نظر بيان و مضمون هر دو حماسه را می بينيم.(6) او حماسه پرداز پويا و مقاوم و مهربان اين سرزمين است.(7) در نهايت به نظر من نظر پورنامداريان صحيح تر است.

 

4- اسطوره: به نظر می آيد، شاملو به اساطير علاقه داشته است. در اشعارش به کلمات هرکول، بودا، اسکندر، اسرافيل، ابوالبشر، خضر، ايوب و... بر می خوريم، امّامهمترين کاررا شاملوبا اسطوره ی مسيح انجام داده است(11) که آن را در شعر مرگ ناصری می بينيم. در اين راستا از کلماتی مثل مريم، يهودا، تاج خار و ... بهره می برد.

 

5- اصطلاحات موسيقی: از آن جايی که شاملو به موسيقی کلاسيک علاقه ی بسياری داشته است، در اشعارش از واژه های اين هنر استفاده کرده است، مثل سمفونی و غيره.

 

6- قصه های محلی: يکی از بارزترين خصوصيات شعرشاملو، پرداختن به قصه های مربوط به فرهنگ مردم يا فولکلور است که اين عامل نهايت لطف و زيبايی و صميميت را به آثارش می بخشد، او فرهنگ مردم را به زبان خودشان، تقديم ايشان کرده است که نمونه ی معروف آن شعر پريا است.(1)

 

شعر شاملو شعری است استوار و محکم، او از بافت واژگان کهن استفاده کرده و از واژگان معاصر در شعرش بهره برده است. اين عامل باعث شده است که وی پيوندی ميان شعر کهن و نو ايجاد کرده باشد.(9)

 

مجموعه های شعر شاملو

 

آهنگ های فراموش شده، آهن ها و احساس ها، هوای تازه، باغ آينه، آيدا در آينه، آيدا، درخت، خنجر، خاطره ققنوس در باران، مرثيه های خاک، شکفتن در مه،ابراهيم در آتش، دشنه در ديس، مدايح بی صله.آن چه که از شاملو گفته شد، قطره ای بود از دريای بی کران شعرش. بايد خواند و درک کرد و احساس نمود تا بيشتر فهميد و بيشتر دانست و بيشتر سخن گفت.

 

ای کاش او زنده بود و از خود می گفت و از شعرهايش، يا ای کاش من زودتر به دنيا آمده بودم تا می شنيدم از زبانش.

 


 

 

+ تاریخ دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ نویسنده سوتام نظرات ()